طبقه بالای خونه مون برادرشوهر اینا هستند.هر سری میرم روی تراس میبینم پوست تخمه،خورده نون ریخته، یه بار چشم پوشی کردم،دو بار، ده بار و هنوز خودم چیزی نگفتم.یکی دو بار فک کنم همسر به داداشش یه چیزایی گفت ولی انگار نه انگار.الان که رفتم رو تراس خیلی اعصابم به هم ریخت، نمیدونم کار خودشونه، کار بچه ی ده سالشونه، کار هر کی هست خیلی زشته.نمیدونم چطوری بگم، پیام بدم به جاریم؟؟شما بودید چکار میکردید؟ نوشته شده توسط بهــــــــار در دوشنبه ۵ آذر ۱۴۰۳ | یک گوشه دنج...ما را در سایت یک گوشه دنج دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:27
احساس میکنم بذر گلی که این همه مدت با شوق و ذوق بهش آب میدادم ثمر نداده ، احساس میکنم چند صفحه آخر کتاب جذابی که چند روز بود داشتم میخوندم پاره و گم شده، احساس میکنم کیکی که خیلی براش وقت گذاشتم تا بره تو فر سوخته، حس میکنم بی ثمر بوده همه چیز.،... همه ی ناکامی های دنیا رو حس میکنم....دیگه نمیکشم....- شب تاسوعا، دارم میرم مسجد، التماس دعا. نوشته شده توسط بهــــــــار در جمعه ۱۳ تیر ۱۴۰۴ | یک گوشه دنج...ما را در سایت یک گوشه دنج دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:27